سبزینه ی خیال 🌱

من از سلاله ی درختانم..تنفس هوای مانده ملولم میکند:)

بیست و چهار

من یک عوضی بیشعور هستم میگویید نه ؟متن پایین را بخوانید
....
حوالی بیستم بهمن بود ..خیلی تنها و صد البته افسرده بودم ...کسی حرفم را نمیفهمید و همه ادمها یک جوری عذابم میدادند ..یهویی یک جایی خواندم ناامید نشوید معجزه در کمین است ...یک کورسوی امیدی ته دلم روشن شد و در انتظار یک معجزه بودم

بیست و چهار بهمن بود ...در صفحه ی اینستاگرامش میچرخیدم ....اسمش بهار بود ...سالگرد دوستی اش با ترلان بود ...حسی بهم می گفت همسنیم پرسیدم دوم راهنمایی هستی ؟ گفت بلی ذوق زده شدم ...دوباره پرسیدم دی ماهی؟ گفت بلی آن وقت ها مثل الان نبودم به نظرم اگر کسی ماه تولدش مثل من دی است خیلی خفن و کول است احمق بودم دیگر ....خلاصه بهار هم ذوق زده شد رفتیم دایرکت و فهمیدیم کلی علایق مشترک داریم و اینجا بود که دوستی ما شروع شد ....بهار تنهاییم را پر کرد ...افسردگی ام را از من دور کرد ...و اعتماد به نفسم را به من برگرداند ....بیشتر اوقات باهم حرف میزدیم از همه چی ....تا اینکه شیش ماه گذشت ما به طرز وحشتناکی صمیمی بودیم ...بهم میگفتیم خواهر و بدون هم حتی نمیتوانستیم نفس بکشیم ....تصمیم رفتیم سالگرد شیش ماهگیه دوستی مان را جشن بگیریم ...در اینستاگرام پست گذاشتیم و قربان صدقه رفتن هایمان شروع شد ...کمی گذشت دیگر هیچ کداممان مثل سابق نبودیم ...حاکنکورش برگشته بود و من کماکان درگیر او بودم و بهار؟نمیدانم ...سال تحصیلی شروع شد به بهانه های مختلف به او پی ام میدادم و جوابم یک کلمه بود ببخشید درس دارم و سرم شلوغ است ...کم کم نا امید شدم و دیگر پی ام ندادم ....تا نزدیک سالگرد دوستیمان تصمیم گرفتم دوباره رابطه مان را شروع کنم ....نمیدانم میخواست یا نه ...اما وقتی بهش پی ام میدادم احساس اضافه بودن میکردم ...گذشت و گذشت تا شروع شدن تابستان ...دوباره پی ام دادم و اوهم ابراز رضایت کرد و دوباره رابطه مان شروع کردیم ...مثل سابق حرف میزدیم ...رویا میبافتیم ....تا اینکه یک مشکلی برایش پیش امد ...از من کاری برنمیامد ..حتی نزدیکش هم نبودم که درآغوشش بگیرم ...از حرف های کلیشه ایم هم متنفر بودم ....حس میکردم از حرف های تکراری ام خسته شده خودم هم خسته بودم پس ارام ارام کنار رفتم ...یک مدتی استوری دوست های رها کننده و خیانت کار میگذاشت ...و یک شب درست ساعت یک نیمه شب دو پی ام بشدت بلند بالا فرستاد و برایم گفت همه چیز بین ما تمام است ...امروز دلم برایش تنگ شد خیلی زیاد آنقدر که بهش گفتم ...اسمم را که دوباره دید گریه کرد ...و من بیشتر از همیشه فهمیدم که یک عوضی تمام عیارم ..:)
۵ ۸

در لحظه و ساعت

عاددت بدی پیدا کرده ام ذهنم پر از حرف های گوناگانون و ایده های مختلف است اما نمیتوانم بنویسم

نه اینکه نخواهم ...نمی توانم! 


+

خواب نمیبَرد مرا

یار نمیخَرد مرا

مرگ نمیدَرد مرا...

آه ...

چه بی بها شدم #عباس_معروفی 



۲

فی الواقع طورانه

امروز رسما مشخص شد که این دختر موفرفری که چشم های قهوه ای نیز دارد یک مس استیودنت خواهد شد :/ و میتواند به همه آن آرزوهای عجیب غریبش برسد و پرواز کند 

۱ ۳

:)

در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا
آمد

#فروغ_فرخزاد


پینوشت : هیچوقت نتونستم یه لیست خوب واسه وسایل لازم سفر بنویسم!نظر شما چیه؟یه لیست از لوازم مورد احتیاج سفرتون بگین!


۶ ۶

درست از همین نیم ساعت پیش

بارها و بارها تصمیم گرفته ام که تغییر کنم که خودم را از این باتلاقی که هرچه درش دست و پا میزنم بیشتر غرق میشوم نجات دهم 

اما نشد ...افسردگی به طرز وحشتناکی در این سه سال برمن چیره شده بود  و سایه ها شاید اسیرم کرده بودند ...هرچه به درها میکوفتم باز نمیشد

اما نیم ساعت پیش نمیدانم از کجا یک نیروی عجیب غریبی مرا وادار به ادامه دادن و جنگیدن میکند 

باعث میشود یادم بیاید که بودم و باید چه کار کنم و باید به پیش برم و حق کم آوردن ندارم 

شاید اثرات باران است؟ شاید هم دوش آب اما هرچه که هست احساس تحولی عمیق در لایه لایه پوستم مرا به وجد میاورد ...



+کتاب نوشت : کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو 




۲ ۴

نیمه شب نوشت

در اندرون من خسته‌دل ندانم کیست


که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...


✏️ #حافظ

#پست_آزاد 




۳ ۵

در محبس سایه ها

سالها پیش به واسطه نور سایه ها خلق شدند
و بشر را در خود حبس کردند و افسارهایش راکشیدند
و سالهای سال است که بشر به ساز این سایه ها میرقصد و در این حصر خودساخته اش زندگی میکند
#توکان



امروز که فکر میکنم میبینم خیلی وقته که اسیر سایه هام اونقدر اسیرشونم که دارم کم کم بهشون تبدیل میشم 

۳ ۶

صفر مطلق

#دیالوگ


سه روزه با هیچ‌کس حرف نزدم. حتی از این کار خوشم اومد. فکر می‌کنم بد نباشه یه مدت اصلاً حرف نزنی. همه چی رو با کلمات نمیشه بیان کرد.


The Mirror | Andrei Tarkovsky


پس نویسه ها: میرویم برای یه شروع دوباره 

صفر مطلق !

۵ ۶
About me
وارونه افتاده بودم
و ابتدای جهان گم شده بود
دست و پا می زدم برای رسیدن
بی آنکه بدانم
بیهوده
بیهوده
بیهوده می کوشم

بستری بود جهان
نه به وسعت دستهایمان
و خوابگاهی
نه به وسعت خوابهایمان

پ ن : فرزند سقط شده ی هوا
کتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان