پلاک بیست و نه

‏هرکجا باشی ‌ کسی‌ غیر از خودت ‌همراه نیست

چه خبره تو دنیا !

جنگ ،کشت و کشتار، خون ؛آتش سوزی ،سیل
یکی به من بگه چه خبره تو این دنیا؟
کی وقت کردیم اینقدر عوضی بشیم 
خدا؟! کجایی؟! یه لحظه مریخ و مریخیا رو ول کن بیا زمین نجاتمون بده 
ما دیگه نمیتونیم !

قجر خاتون

گزیده ای از خاطرات تاج السلطنه :

«. . . اگر زن‌ها در این مملکت، مانند سایر ممالک، آزاد بودند و حقوق خود را مقابل داشته و می‌توانستند در امور مملکتی و سیاسی داخل بشوند و ترقی کنند، یقیناً من راه ترقی خود را در وزیر شدن و پایمال کردن حقوق مردم و خوردن مال مسلمانان و فروختن وطن عزیز خود نمی‌دانستم؛ و یک راه صحیحی با یک نقشۀ محکمی برای ترقی خود انتخاب می‌کردم. هیچ‌وقت با مال مردم، خانه و پارک، اثاثیه، کالسکه و اتومبیل نمی‌خریدم؛ بلکه با زحمت و خدمت به‌دست می‌آوردم.


افسوس که زن‌های ایرانی از نوع انسان مجزا شده و جزوِ بهائم و وحوش هستند. صبح تا شام، در یک محبس، ناامیدانه زندگانی می‌کنند و دچار فشارهای سخت و بدبختی‌های ناگواری، عمر می‌گذرانند. درحالتی‌که از دور تماشا می‌کنند و می‌شنوند و در روزنامه‌ها می‌خوانند که زن‌های حقوق‌طلب در اروپا چه قِسم از خود دفاع کرده و حقوق خود را با چه جدّیتی می‌طلبند؛ حق انتخاب می‌خواهند؛ حق رأی در مجلس می‌خواهند؛ دخالت در امور سیاسی و مملکتی می‌خواهند؛ و به‌همین قِسم موفق شده، در آمریک، به‌کلّی حق آن‌ها اثبات شده و مجدّانه مشغول کار هستند. در لندن و پاریس، به‌همین قِسم.

#کتاب_خاطرات_تاج_السلطنه


تاج السلطنه شاهزاده قجری که این روزها عکسش در فضای مجازی دست به دست و مورد تمسخر واقع می شود در ششم ربیع الثانی 1301(ه.ق) متولد شد.

او به سه زبان فارسی، عربی و فرانسه تسلط کامل داشت و یکی از زنان روشنفکر عصر مشروطیت به شمار می رفت.

آشنایی این زن با موسیقی، نگارگری، ادبیات، تاریخ، فلسفه و... از متن این خاطرات به خوبی پیداست.

برای اطلاعات بیشتر می توانید به کتاب تاج السلطنه و دانشنامه ایرانیکا و دانشنامه جهان اسلام مراجعه کنید.

#تاج_السلطنه

#قاجار

من چادری نیستم !

پیرو   پست  آقای فرتر از دیپلم صحبت هایی داشتم 


12ساله  که بودم یک روز پدرم برگشتن وبهم گفتن که که تو حق انتخاب داری و میتونی انتخاب کنی که میخوای چادر سر کنی یا نه؟و گفتم بله میخوام 

اما چادر از جنس من نبود  من بیشتر از شیش ماه دیگه نتونستم چادر سر کنم و چادر رو برای همیشگذاشتم کنار و ترجیح دادم با مانتو های بلند و مقنعه به فعالیتم به عنوان یک انسان در جامعه ادامه بدم !

اما جامعه و انسان‌های  متعصب (اون هایی که فکر میکنند چون چادری اند مالک کل  زمینند) به من و نوع پوشش و تصمیمم هرگز احترام نذاشت !

و به خودش اجازه داد که من رو قضاوت کنه  ...به تعداد ۸ میلیارد انسان روی زمین فکر عقیده و نظر وجود داره و تحمیل کردن  و اجبار کردن افکار و عقیده خودمون به بقیه کاری اشتباه و وحشتناک و دور از انسانیت و حتی اسلامه 

دوست عزیزی توی پاسخشون به آقای زیر دیپلم فرموده بودند چون مرد هارو نمیتونم تغییر بدم پس با حجابم ! خطاب به اون عزیز :شما میتونید مردهایی رو تربیت کنین که نگاه جنسیتی و کالا واری به زن نداشته باشند

مخلص کلام :به همه عقاید احترام بگذاریم ...نگاه جنسیتی حاکم رو از بین ببریم  و به ندای قلبمون گوش بدیم !

ببخشید سرتونو درد آوردم


بی محابا فریاد بکش!


می دانی دخترک ..یک روز باید از خواب بلند شوی ‌..هرچه تا آلان زندگی کردی را بپیچی لای کیسه زباله و بگذاری دم در که ببرند ...آن روز تو هرچقدر که باید زنده بوده ای و وقت آن رسیده که زندگی کنی ...خیانت هارا دیده ای ...آدم ها را شناخته ای...اشک هایت را ریخته ای ...و هرچه را که باید از دست داده ای....احتمالا آن روز دیگر نه از دروغ گفتن آدم ها تعجب میکنی نع از محبت کردنشان ...احتمالا یاد میگیری احساساتت را خفه کنی ..کمتر گریه کنی و هیچ چیز هیجان زده ات نمیکند ...تو آن وقت مملو از گورستان امید های برباد رفته میشوی..ادم بزرگ ها میگویند بزرگ شده ای و با لبخند دلنشینی نگاهت میکندد اما افسوس که همانا این پیر شدن است...اما تو توجه نکن خودت را نجات بده...بگذار دیوانه خطابت کنند ..هرچند این دنیا هرگز ارزشی برای ما دیوانه ها قائل نشده است ..اما تو برقص ..بخند ...و  بی محابا فریاد بکش

روز دوم: پسرک چارخانه پوشم!

میدانی پسرکم ! احتمالا سالهای بعد که تو بیست و پنج ساله میشوی من یک مادر 50 ساله خواهم شد که کتاب میخواند چای دارچینی درست میکند و برای شکلات و بستنی جان میدهد 
اما تو آن موقع احتمالا جوان رشید ! و بالغی شده ای ! مثل پدرت چارخانه میپوشی و و تمام رویایت این است که یک موسیقی دان بزرگی شوی 
درست در همان 25 سالگی ات احتمالا دخترکی چشم قهوه ای دلت را میدزدد و میشود دردانه دلت و من یک روز در حالی که دارم اتاقت را مرتب میکنم عکس هایش را زیر بالشت پیدا میکنم و با اخم بهش خیره میشوم و در دلم قربان صدقه ات میروم که قد کشیدی بزرگ شدی و عاشق شده ای 
پسرکم اما عاجزانه ازت تقاضا میکنم که شبیه پدرت باشی همانقدر عاشق همانقدر قابل اطمینان :)

روز اول :روزمرگی ها

این روز ها نوشتن نیز به اندازه ی حرف زدن برایم مشکل شده است ،مدرسه جدید و دوستان جدید را دوست دارم..شخصیت پوپک (همکلاسی جدیدم)به عنوان نماد سکوت و درونگرایی مرا به خودش جذب کرده و تقریبا با جدال درونی ام کنار امده ام که بجای ادبیات، هندسه انتگرال و گسسته بخوانم..چیزهایی که انگیزه ادامه تحصیل مرا افزایش میدهند کتابخانه دوست داشتنی مدرسمان ...استاد المپیاد شیمی ام ...معلم ادبیات آینده مان ...و کارو تلاش و سختی پیش روست ...با دوست جدیدی آشنا شده ام که در دنیای متفاوتی از من زندگی میکند از ادبیات متنفر است و عینک گرد میزند ...موجود دوست داشتنی ایست...دلم میخواهد زودتر مدرسه شروع شود ..احساس میکنم سال مهیج و دوست داشتنیی دارم و راستش را بخواهید دلم برای سخت درس خواندن و خودم را خفه کردن با کتاب ها تنگ شده است..
#اندر_احوالات_این_روزها

افسانه ی حقوق بشر !

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد

شیطان ‌خبر نداشت، بشر اختراع شد

«هابیل»‌ها مزاحم« قابیل»‌ می‌شدند

افسانه‌ی « حقوق بشر» اختراع شد

مـردم خیال فخر فروشی نداشتند

شیـئی شبـیه سکه ی زر اختراع شد

فکر جنایت از سر آدم نمی‌گذشت

تا این­که تیغ وتیر وسپر اختراع شد

با خواهش جماعـت علاف اهل دل

چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد

این‌گونه‌ شد که ‌مخترع‌ از خیر ما گذشت

این‌گونه‌ شد که‌ حضرت «شر» اختراع شد

دنیا به‌ کام بود و … حقیقت؟! مورخان!

ما را خبر کنید؛ اگراختراع شد


+یادمه توی یکی از وبلاگا یه چالشی  بود با موضوع صد روز نوشتن (دقیق نمیدونم همین بود یا نه )میخوام استارتشو بزنم و منم این کارو انجام بدم 

+شما میدونید کدوم وبلاگ بود ؟


جمعه نوشته هایش

دو بار در این شانزده سال زندگی دنیا تمام تلاشش را کرد تا به من بفهماند که  آخر آخرش فقط من هستم و خودم 

یکی وقتی که 12ساله بودم و یکی پارسال 24 بهمن ماه ..24 بهمن پارسال با اینکه همه چیز دو هفته بیشتر طول نکشید اما من تا دوماه بعدش با یاد اوری آن عربده کشان گریه میکردم  

و مهمترین نکته ای که فهمیدم این است  که راجب درد هایم با کسی حرف نزنم  چون تنها بعد از آن مرا به تظاهر و خود نمایی محکوم میکنند 

امروزه تمام تلاشم را میکنم که ناراحتی هایم رو با هر روش دیگه ای به جز صحبت کردن با بقیه از بین ببرم .



+ این متن رو نوشتم تا یادم بمونه!

 

از آینه بپرس

به خودتان حق بد بودن بدهید به خودتان اجازه بدهید زار زار وسط خیابان گریه کنید به خودتان اجازه بدهید  یک افسرده بدبخت باشید 

برای مدتی کتاب نخوانید با هیچ کس حرف نزنید ‌...به موسیقی گوش ندهید و حتی دیوانه باشید ...همانطور که جان گرین در کتاب نحسی ستارگان بخت ما میگوید درد نیازمند لمس شدن است باید حس شود ..تا میتوانید درد و ناراحتی خودتان را لمس کنید ...اما بعد بعدش درست وقتی که خودتان هم از این شرایط نکبت بار و زندگی در مرداب خسته شدید دست خودتان را بگیرید و خودتان را نجات دهید و منتظر یک سوپرمن در زندگی تان نباشید 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست ؟(فروغ فرخزاد)

امیدوارم

بی شک توی زندگیم منتظر پیدا شدن ادمی ام که وقتی میخام باهاش حرف بزنم نگران این نباشم که راجبم چی فکر میکنه که فقط حرف بزنم که فقط گوش کنه !


+از عروسی متنفر باشی و عروسی خواهر بابات (عمم نیست )باشه و نتونی بپیچونی ؟!ظلم از این بیشتر ؟!


وارونه افتاده بودم
و ابتدای جهان گم شده بود
دست و پا می زدم برای رسیدن
بی آنکه بدانم
بیهوده
بیهوده
بیهوده می کوشم

بستری بود جهان
نه به وسعت دستهایمان
و خوابگاهی
نه به وسعت خوابهایمان

پ ن : فرزند سقط شده ی هوا
کتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
Designed By Erfan Powered by Bayan