یک سرخپوستِ خیال پردازِ کتابخوارِ

با کدام بال می‌توان از زوال روزها گریخت؟

پست ثابت **

اینجا خیلی دیر به دیر بروز رسانی میشود نگارنده بسی درس دارد ^^

برای یک کتاب نوشتن یا درباره یک کتاب نوشتن مسئله این است

به نظر شما چطوری میشه برای یک کتاب نوشت ؟

لعنت بر حواس پرتی :/

فال فروغ گرفتم واسه تولدم 
در غارهای تنهایی 
بیهودگی بدنیا آمد =)))

تولدم مبارک :)))

امان از جبر

از وقتی ۱۲سالم شد و دیالوگای مسخره دختر باید خانوم باشه و دختر که اینطوری نمیخنده و این حرفا شروع شد
سعی کردم با دختر بودنم مبارزه کنم ...موهامو کوتاه کردم ...پیرهن مردونه پوشیدم .و همه ی لاکامو شکستم لوازم آرایشمو توی عمیق نقطه ی کشوهام پنهون کردم و هیچ وقت توی جمع های خانوادگی برای کمک کردن داوطلب نشدم من با همه ی ویژگی هایی که تو ذهن همه از یک زن یا دختر هست مبارزه کردم من همه ی سعیمو کردم که این شخصیت نصفه و نیمم بیشتر از جنسیتم به نظر بیاد تا کسی تنها به واسطه ی زن بودنم نه امتیازی رو بهم بده و نه حقی رو ازم سلب کنه
من هیچ وقت از جمله مضخرف ایشالله عروسیت خجالت نکشیدم و گونه هام سرخ نشده
من فقط با نفرت به اون فرد نگاه کردم
چون به نظرم یه بیشعور عوضیه که رسالت یه دختررو فقط تو ازدواج و بچه دار شدن میبینه
اما حالا دم دمای ۱۷ سالگی دلم میخواد پر رنگ تر از همیشه رژ بزنم ...موهامو بلند کنم و با این شخصیتی که خودم حداقل دوسش دارم بدون توجه به تابو های اطرافم راجب یک زن زنونگی کنم
تصمیم گرفتم بجای مبارزه با این زن درونم با همه آدمایی که زن رو فقط یک جسم میبینن مبارزه کنم :)

..‎لا تُغرِّبْ أحَدًا رَآک وَطَنًا

با عشق توست که می‌پیوندم

به خدا، زمین، تاریخ، زمان،

آب، برگ، به کودکان آن‌گاه که می‌خندند،

به نان، دریا، صدف، کشتی

به ستاره‌ی شب آن‌گاه که دستبندش را به من می‌دهد،

به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.

تو سرزمین منی، تو به من هویت می‌دهی

آن‌که تو را دوست ندارد، بی‌وطن است.


- نزار قبانیِ بی‌نظیر ♥️ -

سی شب سی نوشته :شب اول

ما سایه سارهایی ابدی هستیم که تلالو اندیشه های پست گرفتار شدیم
ما همان پیچک های هرزیم سرد و نمور اما سبز ما خودمان دست خودمان را گرفتیم و قد کشیدیم
فصل به فصل از عشق و امید برای خودمان نوشتیم
اما ما بازهم پیچک بودیم تهی از هرچه که ملموس است
ما صدای امواج دریاییم که صخره هارا در آغوش میگیرند ما رقصان بردامن ساحل بوسه میزنیم آنگاه بخار میشویم و عروج میکنیم و این بالهایمان است که زمین را نوازش میکند ..ماهمه چیزیم و ماهیچ چیز نیستیم ما انسانیم وارث ابدی نسیان 

ای قدم هایت میان ماندن و رفتن اسیر

مدت هاست دارم فکر میکنم که باید این من تیکه تیکه شده را بردارم و ببرم به غار درونم راست و ریستش کنم بعد دوباره بیاورمش اینجا میان دنیای آدم ها  این من افسرده ی تیکه تیکه شده که هم خودش را اذیت میکند هم دیگران را... که فقط خودش و عشق میتواند دوباره سرپایش کند 

این سه روز درست مثل گسل های زمین روی نقطه ی اوج خودم بودم و هی میلرزیدم تکان میخوردم و زیر  و رو میشدم تا اینکه فهمیدم برای رابطه مان و همه ادم هایی که قرار است با من وارد رابطه شوند  اول اول خودم را نجات بدهم 


پس قرار بر این شد دست خودم را میگیرم میبرم توی غار درونی ام و بعد از اینکه خوب شد دوباره همه چیز مثل اول میشود :)))



حسب حال

توی بحرانی ترین شرایط زندگیمم هیچ وقت اینطوری نبودم حتی ۲۴ بهمن پارسال هم اینقدر حالم بد نبوده و اینقدر با مرگ فاصله نداشتم 

کانال قبلیمو حذف کردم ...کاش میشد خودمو حذف کنم ...من نمیتونم وایستم و بجنگم دارم له میشم :(

و شاید توی این روزای سیاه تنها نکته سفیدش اونه که با حوصله به من و غر غرای تکراریم گوش میده و صبورانه بغلم میکنه مگه چی میمونه جز اینکه عشق نجات دهندس؟

و من زودتر امیدوارم خودمو نجات بدم :(

دوصفر ده

هرچی آینه ی ترک خورده ی گوشه ی خونه رو زیر و رو میکنم هیچ اثری از بهبودی تو خودم نمیبینم ...چشام دیگه برق نمیزنه و یچیزی مثل یه هسته زرد الو گوشه گلوم گیر کرده که نه بالا میاد نه پایین میره 

یه جور  عجیبی توی این قسمت از زندگی گیر کردم  ..اونقدر که حتی کتابامم نمیتونن نجاتم بدن ‌‌...چطوری قراره خوب بشم خودممم نمیدونم 

کاش بابا زودتر بیاد که بغلم کنه :( دلم برایش تنگ شده 

پینوشت :نظرای قشنگتونو خوندم ولی مجال تایید نیست قول میدم در نزدیک ترین زمان  تاییدشون کنم :)

ای ساقه های سبز

هیچ وقت اینقدر از ماهیت زندگی نا امید نبودم اینقدر دلم مرگ نمیخواست هیچ وقت :)

آدم چند سالش بشود بالهایش دوباره درمی آید؟

بدنیا که آمده بودم روی شانه هایم دوبال سفید و زیبا بود که میگذاشت پرواز کنم و اوج بگیرم هرچه بزرگتر میشدم بالهایم هم زیبا تر میشد اما درست در حوالی ۱۶ سالگی بالهایم شروع به سفت شدن و ریختن کرد ..هنوز که هنوز است درد عمیق شانه هایم را بخاطر دارم از شانزده سالگی به بعد بالهایم ریختند و شروع به ریشه دواندن کردم ..بزرگتر ها خوشحال بودند بالاخره هرچه که نبود من داشتم بزرگ میشدم اما من نه ‌‌...دلم تنگ بالهایم شده بود ..این ریشه دواندن حسابی اسباب دردسرم شده بود هر کاری میخواستم بکنم این ریشه ها جلویم را میگرفتند بالاخره گذشت و گذشت تا همین حالا ..همین حالا که والا حضرت عزرائیل جلوی چشمانم است و من هی از او میپرسم چند ساله شوم بالهایم دوباره در می اید؟

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
مقید به حقوق پیچک کنار پنجره ...
Designed By Erfan Powered by Bayan