پلاک بیست و نه

آخرین مطالب

بیست و چهار

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ب.ظ
من یک عوضی بیشعور هستم میگویید نه ؟متن پایین را بخوانید
....
حوالی بیستم بهمن بود ..خیلی تنها و صد البته افسرده بودم ...کسی حرفم را نمیفهمید و همه ادمها یک جوری عذابم میدادند ..یهویی یک جایی خواندم ناامید نشوید معجزه در کمین است ...یک کورسوی امیدی ته دلم روشن شد و در انتظار یک معجزه بودم

بیست و چهار بهمن بود ...در صفحه ی اینستاگرامش میچرخیدم ....اسمش بهار بود ...سالگرد دوستی اش با ترلان بود ...حسی بهم می گفت همسنیم پرسیدم دوم راهنمایی هستی ؟ گفت بلی ذوق زده شدم ...دوباره پرسیدم دی ماهی؟ گفت بلی آن وقت ها مثل الان نبودم به نظرم اگر کسی ماه تولدش مثل من دی است خیلی خفن و کول است احمق بودم دیگر ....خلاصه بهار هم ذوق زده شد رفتیم دایرکت و فهمیدیم کلی علایق مشترک داریم و اینجا بود که دوستی ما شروع شد ....بهار تنهاییم را پر کرد ...افسردگی ام را از من دور کرد ...و اعتماد به نفسم را به من برگرداند ....بیشتر اوقات باهم حرف میزدیم از همه چی ....تا اینکه شیش ماه گذشت ما به طرز وحشتناکی صمیمی بودیم ...بهم میگفتیم خواهر و بدون هم حتی نمیتوانستیم نفس بکشیم ....تصمیم رفتیم سالگرد شیش ماهگیه دوستی مان را جشن بگیریم ...در اینستاگرام پست گذاشتیم و قربان صدقه رفتن هایمان شروع شد ...کمی گذشت دیگر هیچ کداممان مثل سابق نبودیم ...حاکنکورش برگشته بود و من کماکان درگیر او بودم و بهار؟نمیدانم ...سال تحصیلی شروع شد به بهانه های مختلف به او پی ام میدادم و جوابم یک کلمه بود ببخشید درس دارم و سرم شلوغ است ...کم کم نا امید شدم و دیگر پی ام ندادم ....تا نزدیک سالگرد دوستیمان تصمیم گرفتم دوباره رابطه مان را شروع کنم ....نمیدانم میخواست یا نه ...اما وقتی بهش پی ام میدادم احساس اضافه بودن میکردم ...گذشت و گذشت تا شروع شدن تابستان ...دوباره پی ام دادم و اوهم ابراز رضایت کرد و دوباره رابطه مان شروع کردیم ...مثل سابق حرف میزدیم ...رویا میبافتیم ....تا اینکه یک مشکلی برایش پیش امد ...از من کاری برنمیامد ..حتی نزدیکش هم نبودم که درآغوشش بگیرم ...از حرف های کلیشه ایم هم متنفر بودم ....حس میکردم از حرف های تکراری ام خسته شده خودم هم خسته بودم پس ارام ارام کنار رفتم ...یک مدتی استوری دوست های رها کننده و خیانت کار میگذاشت ...و یک شب درست ساعت یک نیمه شب دو پی ام بشدت بلند بالا فرستاد و برایم گفت همه چیز بین ما تمام است ...امروز دلم برایش تنگ شد خیلی زیاد آنقدر که بهش گفتم ...اسمم را که دوباره دید گریه کرد ...و من بیشتر از همیشه فهمیدم که یک عوضی تمام عیارم ..:)
۹۶/۰۴/۲۹ موافقین ۹ مخالفین ۰
توکان سبز

نظرات  (۷)

یه روز دیر تر با هم آشنا می شدین تا آشناییتون مصادف می شد با تولد من!! :| ایش:|

تو عوضی نیستی! گاهی افراد با هم نمی سازن توکانی! :) مخصوصا تو سن ما...
اگه می دونی قابلیت سازش دارید ولش نکن! :)

پاسخ:
حیف شداا :/ ایشالله دفعه ی بعدی :/

....
دیگه تموم شده همه چی :) 
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۷ 🍁 غزاله زند
تو مقصر نیستی... رابطه باید دو طرفه باشه نه اینکه فقط یکطرف برای نگه‌داشتنش تلاش کنه...
بنظرم گاهی توی دوستی‌ها این اتفاقات پیش میاد مخصوصا وقتی که ۸۰٪ مجازی باشه و دیدارِ مستقیمی نباشه :) 

پاسخ:
اره :)) درست میگی:))
یه تجربه مشابه یادم افتاد ...
پاسخ:
چه دردناک پس...
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۲ زِدْ عِِـچْ آرْ …
در این صورت منم یه عوضی ام
من طاقت پس زده شدن ندارم برایِ همین همون موقع که احساس کردم اضافی ام اون اپلیکیشنو پاک کردم و همچنین دوستی که توش بودو
پاسخ:
منم :) از حس اضافی ودن بدم میاد :)
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۹:۰۸ مریــــ ـــــم
هنوزم همینطوره عزیزم
دی ماهی ها همشون خفنن
:)))
پاسخ:
در اون که شکی نیست :))

۰۶ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۳ حالا یکی هستم
تو میتونی برش گردونی ،اگه بخوای،اگه واقعا دوسش داشته باشی ،شده شبانه روز به پاش بیوفتی
پاسخ:
ببخشید ؟:|
از این روابط هیچ موقع سر در نیاوردم....
:/
پاسخ:
گنگه 😂

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">