پلاک بیست و نه

آخرین مطالب

طفل های گمشده ی زندگیمان

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۱ ب.ظ

 طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند - به بالای آرزو-

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خرز

 

شفیعی کدکنی



پینوشت : اسمش وصلدوزک بود ...یک روز یک نخ و سوزن برداشت و همه چیز ها را وصله کرد ...لبخند شهر را...شادی را ...امید رااا...وصله کرد و وصله کرد ...دوخت و دوخت ...آنقدر دوخت که هم نخش تمام شد هم سوزنش شکست ...یادش افتاد قلب خودش هنوز مانده و نیاز به یک وصله جانانه دارد ...یک نگاهی به سوزنش کرد یک نگاهی به نخ هایش و بغضش شکست ...بلورهای اشک یکی یکیصورتش را فتح کردند و گونه هایش را بوسیدند ..امید پرسید : چرا گریه میکنی وصلدوزک جان و وصلدوزک  قصه اش را شرح داد  امید تکه ای از وجودش را به او داد تا با نخی از جنس وجودش خودش را وصله کند 

توکان گمشده(که خودم باشم)

پینوشت: من وصلدوزک نیستم ولی عجیب به یک نخ نیازمندم که بند بند وجودم را وصله کند 

۹۶/۰۵/۰۲ موافقین ۷ مخالفین ۰
توکان سبز

نظرات  (۴)

پس سوزنه چی میشه؟ اونو چیکارش کنیم؟
پاسخ:
سوزن نمیخاد دیگه امید خودش اثر بخشه
خیلی قشنگ نوشتی
جدی می گم...
دوسش داشتم
پاسخ:
قربونت برم نیلی جونم
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۰ مریــــ ـــــم
همه ی ما به یه نخ نیاز داریم
به یه نخ محکم محکم
پاسخ:
این مبرم ترین نیاز بشر است:)
۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۵ علیـ ــر ضــا
خیلی زیبا بود 🙂
پاسخ:
متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">