یک سرخپوستِ خیال پردازِ کتابخوارِ

با کدام بال می‌توان از زوال روزها گریخت؟

طفل های گمشده ی زندگیمان

 طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند - به بالای آرزو-

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خرز

 

شفیعی کدکنی



پینوشت : اسمش وصلدوزک بود ...یک روز یک نخ و سوزن برداشت و همه چیز ها را وصله کرد ...لبخند شهر را...شادی را ...امید رااا...وصله کرد و وصله کرد ...دوخت و دوخت ...آنقدر دوخت که هم نخش تمام شد هم سوزنش شکست ...یادش افتاد قلب خودش هنوز مانده و نیاز به یک وصله جانانه دارد ...یک نگاهی به سوزنش کرد یک نگاهی به نخ هایش و بغضش شکست ...بلورهای اشک یکی یکیصورتش را فتح کردند و گونه هایش را بوسیدند ..امید پرسید : چرا گریه میکنی وصلدوزک جان و وصلدوزک  قصه اش را شرح داد  امید تکه ای از وجودش را به او داد تا با نخی از جنس وجودش خودش را وصله کند 

توکان گمشده(که خودم باشم)

پینوشت: من وصلدوزک نیستم ولی عجیب به یک نخ نیازمندم که بند بند وجودم را وصله کند 

پس سوزنه چی میشه؟ اونو چیکارش کنیم؟
سوزن نمیخاد دیگه امید خودش اثر بخشه
خیلی قشنگ نوشتی
جدی می گم...
دوسش داشتم
قربونت برم نیلی جونم
همه ی ما به یه نخ نیاز داریم
به یه نخ محکم محکم
این مبرم ترین نیاز بشر است:)
خیلی زیبا بود 🙂
متشکرم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مقید به حقوق پیچک کنار پنجره ...
Designed By Erfan Powered by Bayan