یک سرخپوستِ خیال پردازِ کتابخوارِ

با کدام بال می‌توان از زوال روزها گریخت؟

لبخند صبح

تو را می خواهم ...!

برای

پنجاه سالگی !

شصت سالگی !

هفتاد سالگی ...!

تو را می خواهم ...!

برای خانه‌ای که تنهاییم ...


تو را می خواهم برای چای عصرانه ...

تلفن‌هایی که میزنند و جواب نمیدهیم !


تو را می خواهم برای تنهایی ...!

تو را می خواهم وقتی باران است !

برای راهپیمایی آهسته‌ی دوتایی !

نیمکت های سراسر پارک های شهر ...!

برای پنجره‌ی بسته ...!

و وقتی سرما بیداد می کند ...!


تو را می خواهم ...!

برای پرسه زدن های شب عید ...!

نشان کردن یک جفت ماهی قرمز ...!


تو را می خواهم ...!

برای صبح ...

برای ظهر ...

برای شب ... برای همه ی عمر ...!


👤 نادر ابراهیمی

مقید به حقوق پیچک کنار پنجره ...
Designed By Erfan Powered by Bayan